آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

آوا نازگل مامان و بابا

عسلم

1391/6/20 17:39
نویسنده : Azy
919 بازدید
اشتراک گذاری

دختر نازک دلم......برگ گلم.آنقدر شیرین شده ای که نمیدانم از کجا آغاز کنم از حرف زدن های دلبرانه ات از خنده های شیرینت از قهر کردن ها و گریه های فریب کارانه ات یا.........

عزیزم گاهی که بهت یه چیزی میگم که به دل نازکت برمیخوره دو تا دستات و میزاری رو چشمات و صدای گریه در میاری که یعنی.....بعد میبینم یواش داری از زیر انگشتات به من نگاه میکنی و اوضاع و میسنجی....نمیدونی چقدر دلبر میشی دلم میخواد بخورمت...اما باید با اقتدار باهات رفتار کنم.مبادا لوش بشی.........مامان فدات شه..میگم هوا خور دلت کو؟معصومانه سرت و خم میکنی و به نافت نگاهی میندازی و میگی اینااااااا(با یه لحن قشنگا)دلم و آب میکنی....

بابای مهربون برا دخترش دو تا اردک خریده بود که حالا دیگه بزرگ شدن.هر روز صبح به عشق اردکا از خواب بلند میشی میگی..بلیم الدکا.....راستی حتما بخاطر خواهی آوردکه چقدر اطرافیانت را دوست داری سوگند .عمه پریسا سینا(نا)نازنین(نانین)مامان جون(ماماجو)عمو امیر.....به سوگندم اولا میگفتی لولو..بعد سودند و حالا شده سوگند خانم.....تا میگیم بریم بالا میگی...ماماجو آبیده_خوابیده)

از خاله محبوبه آیدا دایی یونس مامان جون باباجون و بهاره هم برات بگم که چقدر براشون دلبری میکنی.به محبوبه اول میگفتی مح حالا میگی محنوبه اما آیدا رو از اول خوب گفتی به بهاره هم میگی بباره و دوستش داری....تا بابا جون میبینی میگی..ب ه نی(بستنی)آخه بابا جون همیشه برات بستنی میخره و تو حالا عاشق بستنی هستی......همه عاشق شیطنت ها و دلبریت هات هستن....دختر زیبای من نمیدونم برات گفتم یا نه...از ٧ ماهگی که شروع کردی به دندون در آوردن مرتب مریض میشدی و تهوع میگرفتی.......خیلی روزای سختی بودن...و من خیلی نگران...خیلی دکتر بردمت و نگران بودیم اما تهش یه حس مادرانه خوب بهم میگفت چیزی نیست........و حسمم درست بود..الان که ١٨ ماهه شدی دیگه هیچ خبری از اون حالتا نیست خوب خوبی مثل یه دست گل....خیالم راحت شد.میدونم که از دندونات بود گلکم.....

١٦.٤.٩١

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)